اس ام اس کده | پیامک ، فال

جملات ناب ، جملات خواندنی کوتاه، جمله های ناب جدید

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/matn-va-jomlat-nab-m94.jpg

متن های کوتاه سنگین

موسیقی سرزمینی است
که روح من در آن حرکت می کند

*

*

متن و جمله های ناب کوتاه

*

*

گاهی نمیشه
دست از دوست داشتن یکی برداشت
حتی وقتی ازش متنفری

*

اس ام اس های خفن سنگین

*

*

چقدر لذت بخش است
که آدم مجبور نباشد
به سوالات دیگران جواب بدهد!

متن و جوک خنده دار جدید ۹۴

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/jok-jadid-m94.jpg

جوک های خنده دار خفن

فقط یه ایرانی میتونه
طلای سفید نخره بگه مردم فک میکنن بدله
بعد بره بدل بخره
بگه مردم فک میکنن طلای سفیده

*

*

متن و اس ام اس خنده دار خفن

*

*

به کشک بادمجون میخوره
که دخترعموی میرزا قاسمی باشه
فکر کنم سر دعوای خانوادگی فامیلیشو عوض کرده

*

*

جوک های خنده دار جدید

*

*

من مدرسه که میرفتم
همیشه سر کلاس به این فک میکردم
که اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه

جملات شب بخیر ، اس ام اس شب بخیر عاشقانه

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/matn-va-jomlat-shab-be-khaer-m94.jpg

متن و جملات شب بخیر

شــــب چــه حـکــــایــــت قــشـنـگـیـســت…
آدم را وادار به فــکـر کــردن به آنـهـایــی مــیکـنــد کـه عـــزیـــزنـــد

*

*

متن و اس ام اس شب بخیر احساسی

*

*

لالایی می خونم، بخواب، خوابت قشنگه
لالایی می خونم برات، که دلم پر از درده
لالایی می خونم، یه وقت بیدار نشی از خواب قصه
یه وقت پا نزاری تو شهر، پر از غصه…
لالایی می خونم، من هنوز چشم انتظارم
لالایی، بخواب من امشب هم مثل هر شب بیدارم
لالایی، بخواب من کسی رو جز تو ندارم
بخواب و دعا کن که منم یه روز بیام پیشت چشمام رو هم بزارم

*

*

جملات شب بخیر احساسی

*

*

شبت پر از ستاره هایی باشه
که هر شب به خدا سفارشتو میکنن
که همیشه ماه بمونی…
شب بخیر ماه من

بیوگرافی و زندگینامه آنتونی رابینز

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/Anthony-Robbins-m94.jpg

(بیوگرافی و زندگینامه آنتونی رابینز)

شرح: آنتونی رابینز، ۲۹ فوریه ۱۹۶۰ در شمال هالیوود در کالیفرنیا در خانواده ای نسبتاً فقیر به دنیا آمد. رابینز پس از گرفتن دیپلم متوسطه به کارهای گوناگونی شبیه ظرف‌شویی، کارگری و مستخدمی رو آورد. در سنین بین ۱۸ تا ۲۲ سالگی در دفتر کار «جیم رون» به عنوان بازاریاب و مبلغ سمینارهای وی شروع به کار کرد. تونی به عنوان بخشی از شرایط این شغل، تمام آثار مکتوب و صوتی جیم رون را خواند و گوش کرد. در این سال‌ها او در یک آپارتمان چهل متری در محله‌ای فقیرنشین زندگی می‌کرد. به گفته خودش ناچار بود ظرف های غذای خود را در وان حمام بشوید. گذشته از فقر مالی، بر اثر پرخوری و خوردن غذاهای چرب وزنش به ۱۲۰ کیلو رسید.

– آنتونی رابینز در عین چاقی، تنبلی و فقر، آرزوهای جاه طلبانه ای داشت و در عالم خیال خود قصر زیبایی را کنار جنگلی بزرگ تصور می‌کرد، او سرانجام تصمیم گرفت برای رسیدن به آرزوهایش کمر همت بندد و با چاقیش مبارزه کند. به همین خاطر برای رسیدن به این هدف به مطالعه چند کتاب پرداخت، اما مطالب کتاب‌ها ضد و نقیض بود و خودش به این نتیجه رسید که با فکر سالم می‌توان بدنی سالم داشت. او توانست ۱۵ کیلوگرم در مدت دو ماه کم کند…

– با وجود قد بلندش، می‌خواست تناسب اندام داشته باشد. او معتقد بود برای نظم بخشیدن به تفکرات باید به حفظ تناسب اندام اقدام کند. او به کلاس‌های روانشناسی رفت و با این علم آشنا شد. در سال ۱۹۸۴ شیوه‌های تازه روانشناسی را برای تعدادی از قهرمانان ورزشی مورد آزمایش قرار داد و دستمزدی دریافت کرد و به وضعیت زندگی فقیرانه‌اش سر و سامانی داد.
سپس نزد «جان گریندر» (یکی از پایه‌گذاران NLP به همراه ریچارد بندلر) اصول و روش‌های NLP یا Neuro-Linguistic Programming را آموخت و به تدریس آن‌ها پرداخت. گریندر، رابینز را تشویق کرد که به پدیدهٔ «راه رفتن بر آتش» بپردازد و رابینز با آموختن روش‌های روانی شرطی کردن ذهن برای این کار، شروع به ارایهٔ سمینارهایی کرد که در پایان آن‌ها، تمام شرکت‌کنندگان با پای برهنه بر بستری از زغال گداخته راه می‌رفتند.

بقیه در ادامه مطلب….

بیوگرافی و زندگینامه منوچهر آتشی

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/manochehr-atashi-m94.jpg

(بیوگرافی و زندگینامه منوچهر آتشی)

شرح: منوچهر آتشی در دوم مهرماه ۱۳۱۰ در  دشتستان بدنیا آمد. جد ایشان آتش‏خان زنگنه ازعشایر زنگنه كرمانشاه بودند.
در سال ۱۳۱۸ به مكتب خانه رفت بعد از دو سال از كنگان به بوشهر رفت ودر آنجا به ادامه تحصیل پرداخت. پس از اتمام دوره دبیرستان به دانشرای عالی راه یافت و به عنوان معلم مشغول به تدریس شد. آشنایی با حزب توده تاثیرات بسیار زیادی بر آثار آتشی گذاشت و شعرهای زیادی برای این حزب با نام‏های مستعار در روزنامه ‏های آن روزها منتشر كرد بعد از کودتای ۲۹ مرداد، از این حزب فاصله گرفته و فعالیت سیاسی را کنار گذاشت.

– منوچهر آتشی سال ۱۳۸۴ بر اثر ایست قلبی در سن ۷۴ سالگی در بیمارستان سینا تهران درگذشت و در بندر بوشهر به خاک سپرده شد.
لیست آثار منوچهر آتشی:
آهنگ دیگر، آواز خاک، دیدار در فلق، بر انتهای آغاز، وصف گل سوری، گندم و گیلاس، زیباتر از شکل قدیم جهان، چه تلخ است این سیب، خلیج و خزر، باران برگ زوق، دفتر غزل‌ها، اتفاق آخر، حادثه در بامداد، ریشه های شب، غزل غزل‌های سورنا. (بیوگرافی منوچهر آتشی)

شرح زندگینامه آقاسی (محمدرضا)

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/aghasi-m94.jpg

(شرح زندگینامه آقاسی (محمدرضا))

شرح: محمدرضا آقاسي، ۲۴ فروردين ماه سال ۱۳۳۸ در تهران در خانواده‌اي مذهبي و شاعر متولد شد. محمد‌رضا ‌آقاسي‌، شاعر و مثنوي‌سراي اهل بيت عصمت ‌و‌ طهارت ، در سن‌‌٤٦ ‌سالگي‌، بامداد سه شنبه سوم خرداد ماه ٨٤ به علت عارضه قلبي در مركز تخصصي قلب تهران دار فاني را وداع گفت.‌ پيكر وي ۵ خردادماه از مقابل معراج الشهداي تهران تشييع و در قطعه ۲۵ شهيدان بهشت زهرا به خاك سپرده شد. بیوگرافی محمدرضا آقاسی

– آقاسی نیز به علت اختلاف نظر با مسئولين هنرستان تجسمي ادامه تحصيل نداد و به مدرك سيكل اكتفا كرد. آقاسي قبل از انقلاب، در سالهاي ۵۵ و ۵۶ به عضويت انجمنهاي ادبي آن زمان درآمد و بعد از انقلاب نيز از محضر اساتيدي چون مهرداد اوستا و يوسف ميرشكاك استفاده نمود. وي از سال ۵۱ شروع به سرودن شعر نمود اما عمده اشعار وي متعلق به سالهاي ۶۸ به بعد است. آقاسي مدتي نيز در جبهه هاي جنگ در مناطق شوش دانيال و جزيره مجنون و سه راه جفير و شلمچه بود.

گفت خداوند جهان آفرین
بنــده مــن لا … الــکــافرین
قوم به حج رفتـه بالانشـــین
لکـــــه ننگیـــد بــه دامـــان دین
پشــــت به آداب خــــدا کـــرده اید
این چه دکانیســــت که وا کـــرده اید
دین که متــــاع ســــر بازار نیــســـــت
ســـیم و زر و درهـــم و دینـــار نیســت…

از وي كه با مثنوي بلند شيعه در جامعه شناخته شد، اشعار زيادي در خصوص جبهه و اهل بيت بر جاي مانده است. زندگی نامه بزرگان

داستان دهلیز – نوشته هوشنگ گلشیری

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/hoshang-golshiri-m94.jpg

(داستان دهلیز – نوشته هوشنگ گلشیری)

شرح داستان: فاجعه از وقتی شروع شد كه مادر بچه ها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید كه سه تا بچه هاش تاقباز افتاده اند روی آب حوض. بعد از آن را هم كه همسایه ها دیدند و شنیدند و خیلی هاشان گریه كردند.
غروب كه هنوز همسایه ها توی خانه ولو بودند با دو تا پاسبان و یك پزشك قانونی و مادر بچه ها داشت ساقه های نازك لاله عباسی و اطلسی باغچه را می شكست و خاك باغچه را می ریخت روی سرش. بابای بچه ها مثل هر شب آمد. از میان زن ها كه بچه به كول ایستاده بودند توی حیاط و تازه كوچه می دادند رد شد. از جلو اتاق اولی كه بچه هاش را كنار هم دراز به دراز خوابانده بودند گذشت و رفت توی اتاق دومی و در را روی خودش بست.

همه دیدند كه صورتش  مثل  یك تكه سنگ  شده بود. همان طور گوشه دار و بی خون و از چشم هایش هم چیزی نمی شد خواند؛ نه غم و نه بی خبری را و تازه هیچ كس هم سر درنیاورد كه از كجا بو برده بود. شب كه شد نعش سه تا بچه در خانه ماند و چند زن و دو تا مردی كه آمده بودند به بابای بچه ها سرسلامتی بدهند حریف نشدند كه در را باز كند. هر چه داد زدند آقا یدالله آقا یدالله انگار هیچ كس توی اتاق نبود. حتی صدای نفس كشیدنش هم شنیده نمی شد. اتاق یكپارچه سنگ بود. فقط از بالای پرده ها توی سیاهی اتاق روشنی سیگارش بود كه مثل یك ستاره دور كورسو می زد.

بقیه داستان در ادامه مطلب…

داستان آتش زردشت – از هوشنگ گلشیری

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/dastan-atashe-zaedosht-m94.jpg

(داستان آتش زردشت – از هوشنگ گلشیری)

منبع: کتاب نیمه تاریک ماه

شرح داستان: هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری. سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار هاینریش بل بود طرف چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می کرد و با شعله ی کوتاه سرخ میان کنده ها می سوخت.

ما، من و بانویی، که یک هفته بود رسیده بودیم با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم گرداگردمان آن طرف شیشه ها سیاهی چند درخت پر شکوفه بود بر چمنی که فقط تکه هاییش روشن بود. غیر از ما یک زن نویسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و یک زوج آلبانیایی که ما فقط اسم مرد را می دانستیم. اسمش یلوی بود که یکی دو ماهی اینجا بوده تنها و بعد که در آلبانی جنگ داخلی می شود سعی می کند زن و بچه هایش را بیرون بکشد و حالا چند روزی بود که زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود که به جمع ما می پیوستند. همان روز اولی که رسیدند بانویی گفت: این دختر کوچکه شان تا مرا می بیند می رود توی خانه شان. گفتم:

– از من هم می ترسد تا مرا دید جیغ زنان رفت پشت پدرش قایم شد. دو سه روز طول کشید تا با حضور ما اخت شد فقط انگار آلبانیایی می دانست و حالا دیگر با آن موهای کوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلا به تلفن ها جواب می داد و همه اش هم چند باری می گفت ناین و تلفن را قطع می کرد و ما که به تلفن نزدیکتر بودیم تا صدای زنگ را می شنیدیم می دویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم نمی دانم از کی شاید هم از زن مرد نقاش سیلویا که فرانسوی بود و کمی هم فارسی می دانست شنیدیم در تیرانا بچه ها و مادرشان اغلب مجبور بوده اند درازکش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم های مسلح قرار نگیرند.

بقیه داستان در ادامه مطلب…

داستان چنار – از هوشنگ گلشیری

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/dastan-hoshang-golshiri-m94.jpg

(داستان چنار – از هوشنگ گلشیری)

شرح داستان: نزديکيهاي غروب بود که مردي از يکي از چنارهاي خيابان بالا مي رفت. دو دستش را به آرامي به گره هاي درخت بند مي کرد و پاهايش را دور چنار چنبره ميزد و از تنه خشک و پوسيده چنار بالا مي خزيد. پشت خشتک او دو وصله ناهمرنگ دهن کجي مي کردند و ته يک لنگه کفشش هم پاره بود. داستان های معنادار سنگین

– مردم که به مغازه ها نگاه مي کردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا کردند. زن جواني که بازوهاي بلوريش را بيرون انداخته بود دست پسر کوچم و تپل مپلش را گرفت و به تماشاي مرد که داشت از چنار بالا و بالاتر مي رفت پرداخت. جوان قدبلندي با دو انگشت دست راستش گره کراوتش را شل و سفت کرد و بعد به مرد خيره شد آنگاه برگشت و نگاهش را روي بازو و سينه زن جوان لغزاند.

سوراخهاي آسمان با چند تکه ابر سفيد و چرک وصله پينه شده بود و نور زردرنگ خورشيد نصف تنه چنار را روشن مي کرد. مرد که کلاه شاپو بر سرش بود با تعجب پرسيد:
– براي چي بالا ميره؟

مرد خپله و شکم گنده اي که پهلوي دستش ايستاده بود زير لب غر زد:
– نمي دونم شايد ديوونس

جوانک گفت:
– نه ديوونه نيس شايد مي خواد خودکشي بکنه.

مرد قد بلند و چاقي که موهاي جلو سرش ريخته بود با اعتراض گفت:
-چه طور؟ کسي که خودکشي مي کنه ديوونه نيس؟پس مي فرماين عاقله؟

پاسباني از ميان مردم سر درآورد و با صداي تو دماغيش پرسيد:
– چه خبره؟

بقیه داستان در ادامه مطلب…

متن و جمله های معنادار جدید – اس ام اس جدید باحال

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/matn-va-payamak-adid-m94.jpg

پیامک های معنادار غمگین جدید

آدم که دلتنگ می شود
زود به زود می میرد

*

*

متن و اس ام اس غمگین جدید

*

*

تنهایی که از یک حد گذشت
دیگر تمام آدم های دنیا هم ترکت کند
مهم نیست…

*

*

جمله های کوتاه ناب

*

*

آدم های دور و برتان را نمی توانید تغییر دهید
اما آدم هایی که انتخاب می کنید که دور و برتان باشند چرا