اس ام اس کده | پیامک ، فال

حکایت ترفندهای اساسی شیطان – از جی پی واسوانی

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/dastan-vaswani-t94.jpg

(حکایت ترفندهای اساسی شیطان – از جی پی واسوانی)

شرح داستان: می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست بکشد، بنابراین اعلام کرد که می خواهد ابزارش را به قیمتی مناسب به فروش بگذارد. پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت که شامل خودپرستی، نفرت، ترس، خشم، حسادت، شهوت، قدرت طلبی و غیره می شد.

اما یکی از این ابزار، بسیار کهنه و کار کرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود که آن را به قیمت ارزان بفروشد. کسی از او پرسید:

– این وسیله گران قیمت چیست؟

شیطان گفت:

– این نومیدی و افسردگی ست

پرسیدند:

– چرا این همه گران است؟

شیطان گفت:

– زیرا این وسیله برای من بیش از این ابزار دیگر مؤثر بوده است. هرگاه سایر وسایلم بی اثر می شوند، تنها با این وسیله می توانم قلب انسان ها را بگشایم و کارم را انجام دهم. اگر بتوانم کسی را وادارم که احساس نا امیدی، یأس، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند، می توانم هرچه که می خواهم با او بکنم. من این وسیله را روی همه ی انسان ها امتحان کرده ام و به همین دلیل این همه کهنه است.

راست گفته اند که شیطان دارای دو ترفند اساسی ست که یکی از آنها دلسرد کردن ماست، به این ترتیب برای مدنی نمی توانیم مفید باشیم.
ترفند دیگر تردید افکندن در دل ماست تا ایمانمان نسبت به خدا و خودمان ضعیف شود.
پس مراقب این دو ترفند باشیم! اس ام اس کده

متن و پیامک رفاقتی ، اس ام اس رفیق و رفاقت

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/matn-va-sms-refaghat-t94.jpg

جمله و استاتوس های جدید مرامی و رفاقتی

رفاقت رو از دست فروش بازار نخریدم
بلکه تو کوچه های خاکی محلمون یاد گرفتم
پس خوب میدونم که برای کدوم رفیق زمین بخورم
که از زمین خوردنم شاد نشه
بلکه دست خاکیم رو بگیره
و از زمین بلندم کنه

*

*

پیامک و اس ام اس رفاقتی جدید ۹۴

*

*

سایه ام امشب ز تنهایی مرا همراه نیست
گر در این خلوت بمیرم، هیچ کس آگاه نیست
من در این دنیا به جز سایه ندارم همدمی
این رفیق نیمه راهم
گاه هست گاه نیست

*

*

اس ام اس رفاقتی ۹۴

*

*

موجی از عشق را بر ساحل قلبت میفرستم
تا بدانی فراموش شدنی نیستی رفیق خوبم

متن و پیامک دروغ ، اس ام اس دروغ

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/matn-va-payamak-dorogh-t94.jpg

پیامک و استاتوس های غمگین دروغ و جدایی

و چه مهربان بودى
وقتى دروغ میگفتى

*

*

متن و اس ام اس جدید دروغ

*

*

ساعت همیشه دروغ میگوید
من فقط
به زمان با تو بودن ایمان دارم
انجا که عقربه ها می ایستند
و من عاشقانه به تو خیره میشوم

*

*

اس ام اس جدید دروغ

*

*

راست یا دروغ مهم نیست!
تو فقط با من حرف بزن!
چشمانت زیر نویس می کنند

داستان همه امور را به خدا بسپار

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/dastan-vaswani-t94.jpg

(داستان همه امور را به خدا بسپار – از جی پی واسوانی)

شرح داستان: مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود، هیچ گاه شاد نبود. او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
– ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟

او پاسخ داد:

– بله

خدمتکار پرسید:

– آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟

ارباب دوباره پاسخ داد:

– بله
خدمتکار گفت:

– پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟

“به او اعتماد کن، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند”
“به او اعتماد کن، وقتی که نیرویت کم است”
“به او اعتماد کن، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی”
اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود… اس ام اس کده

داستان کوتاه فارسی شكر است از محمد علی جمال زاده

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/dastan-mohammad-ali-jamalzadeh-t94.jpg

(فارسی شكر است از محمد علی جمال زاده)

شرح داستان: هیچ جای دنیا تر و خشك را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ كشتی به خاك پاك ایران نیفتاده بود كه آواز گیلكی كرجی بان‌های انزلی به گوشم رسید كه “بالام جان، بالام جان” خوانان مثل مورچه‌هایی كه دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور كشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و كرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین كار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما كاسب‌كارهای لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد یموت هم بند كیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را كسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگنی فرنگیم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض كرده و “صاحب، صاحب” گویان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید كه آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم كه به چه بامبولی یخه‌مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص كنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاری خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به كلاه با صورت‌هایی اخمو و عبوس و سبیل‌های چخماقی از بناگوش دررفته‌ای كه مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه‌ی دق حاضر گردیدند و همین كه چشمشان به تذكره‌ی ما افتاد مثل اینكه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یكه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینكه به قول بچه‌های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز كرده بالاخره یكیشان گفت “چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟”

بقیه داستان در ادامه مطلب…

داستان کوتاه دو مرده – از جلال آل احمد

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/dastaj-az-jalal-al-ahmad-t94.jpg

(داستان کوتاه دو مرده – از جلال آل احمد)

از کتاب دید و بازدید

شرح داستان: شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می کند می گذشتید، حتماً لاشه ی او را می دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند.
اول گونی پاره ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول مانند گزارش، چنین افزود: – یک گونی پاره.
پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می نوشت:
– یک کبریت آمریکایی نیمه کاره.
– پنج تا سیگار له شده، لای کاغذ روزنامه.
– دو ریال و نیم پول.
– یک شناسنامه ی دفترچه ای بدون عکس.
– یک تیغه ی قلم تراش زنگ زده. – همین؟ و خواست زیر گزارش را امضا کند که آن دیگری همان طور که سرش پایین بود و هنوز جیب های شلوار مرده را می گشت، گفت:
– و یک شلوار.
یک شلوار هم اضافه کردند و بعد زیر گزارش را هر دو امضا کردند و… و به این طریق، دفتر زندگی یک آدم را فرو بستند.
نه سیاه شده بود و نه چشمش باز مانده بود. با قیافه ای آسوده و سیمایی مطمئن، هنوز کنار جوی آب دراز کشیده بود. گویا خواب بود.

بقیه داستان در ادامه مطلب…

متن و اس ام اس غرور ، جملات غرور

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/matn-va-payamak-ghoror-t94.jpg

متن های کوتاه جدید خواندنی

من غرور ندارم یعنی یه زمانی داشتم
ولی انقدر واسه این و اون زیر پا گذاشتم
که دیگه چیزی ازش نموند

*

*

گلچین متن و اس ام اس غرور

*

*

هر بار که غرورمو شکست باز بخشیدمش و همون آدم قبلی شدم!
اما آخرین بار به جای غرور، دلمو شکست!
دیگه فرصتی برای بخشیدنش نموند!
چون زیر آوار دلم
مرد واسم

*

*

اس ام اس غرور

*

*

سخت ترین انتخاب زندگی ام لحظه ایست
که نمیدانم میان دلتنگی و غرور به کدام تن دهم

متن و جمله شب قدر – اس ام اس شب‌های قدر

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/matn-va-SMS-Shab-Ghadr-t94.jpg

اس ام اس شبهای قدر ۹۴

من از عمق وجود خود خدایم را صدا کردم
نمیدانم چه میخواهی ولی امشب رای تو
برای رفع غم هایت، برای قلب زیبایت، برای آرزوهایت،
به درگاهش دعا کردم و میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد
یقین دارم دعاهایم اثر دارد

*

*

جملات جدید شب قدر

*

*

هنوز آخرین جمله ی خدا تو گوشم زنگ می زند:
“از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است؛ اگر گم شدی از این راه بیا”
بلند شو، از دلت شروع کن …
و پرواز را بیاموز، زیرا باید روزی از خودت تا خدا پرواز کنی …

*

*

اس ام اس شهادت امام علی (ع)رمضان ۹۴

*

*

با خودم میگفتم که چگونه خواهی بخشید
این شکننده توبه های مکرر را و نومید میشدم …
اما تو در جانم زمزمه کردی که کریمی
و با کریمان کارها دشوار نیست …
التماس دعا

داستان جشن فرخنده – از نوشته های جلال آل احمد

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/dastaj-az-jalal-al-ahmad-t94.jpg

(داستان جشن فرخنده – جلال آل احمد)

شرح داستان: ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود كه باز خورده فرمایشات شروع شد:

– بیا دستت را آب بكش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.

عادتش این بود. چشمش كه به یك كداممان می‌افتاد شروع می‌كرد، به من یا مادرم یا خواهر كوچكم. دستم را زدم توی حوض كه ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:

– كره خر! یواش‌تر.

و دویدم به طرف پلكان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو كه می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تكان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشانرا می‌كردند پایین و دمهاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود كه از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد كه نگو. و همسایه‌مان داشت كفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای كفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان كردم كه تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توی خانه زندگی می‌كرد. یكی از كفترها دور قوزك پاهایش هم پرداشت. چرخی و یك میزان. و آنقدر قشنگ راه می‌رفت و بقو بقو می‌كرد كه نگو. گفتم:

بقیه داستان در ادامه مطلب…

رمان عاشقانه زنجیر عشق – از مارک ویکتور هنسن

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/07/dastan-kotah-zanjir-t94.jpg

(رمان عاشقانه زنجیر عشق – از مارک ویکتور هنسن)

شرح داستان: یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست. وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: “من چقدر باید بپردازم؟”و اسمیت به زن چنین گفت: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”

– چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره،

بقیه داستان در ادامه مطلب…