دانلود رمان و داستان | اس ام اس کده | متن، جمله، استاتوس

موضوعات: دانلود رمان و داستان

داستان آموزنده خواندنی و کوتاه

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2016/03/dastan-amozande-e94.jpg

داستان آموزنده خواندنی و کوتاه

شرح: ﮔﺮﮔﯽ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑه دﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ که ﺑﻪ ﻟﮏ ﻟﮏ ﺭﺳﯿﺪ. ﺍﺯ وی ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﺮﮒ ﻣﺰﺩﯼ ﺑﻪ ﻟﮏ ﻟﮏ ﺑﺪﻫﺪ. ﻟﮏ ﻟﮏ ﻣﻨﻘﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻃﻠﺐ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﮐﺮﺩ. ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﺕ ﮐﺎﻓﯽ نبود…!!!؟
“ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ ﻧﺎﻻﯾﻘﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﮔﺰﻧﺪﯼ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﺒﯿﻨﯽ”
ﺩﻧﯿﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺒﺎﻫﯽ ﺍﺳﺖ، شک نکن،  اما ﻧﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺑﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺧﻮﺏ… گردآوری و بازنشر: داستانک

رمان شیدا و صوفی قسمت ۳۵ – از چیستا یثربی

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/11/chista-yasrebi-1a94.jpg

رمان شیدا و صوفی قسمت ۳۵

از چیستا یثربی

شرح: به مشکات گفتم: فکر کردی شک نکردم چرا همیشه بچه ها رو دور خودت جمع میکنی؟ رشته مه… تو مریضی… باید
درمان شی. هر چقدرم از عمرت باقی مونده باشه. مثل یه آدم سالم زندگی کنی. مشکات، لحظه ای سکوت کرد و گفت: فکر نمیکنی اشتباه گرفتی خانم دکتر؟ اونی که مریضه، من نیستم. گفتم: پس چرا جز چند تا بچه هیچ وقت کسی تو زندگیت نبوده؟ گفت: تو زندگی حاج علی ام هیچکس نبوده، پس مریضه؟ بی اختیار سرخ شدم… گفت: دیدی من برات جواب دارم. به تو گفت عروسی کن، کردی.خودش چی؟ نکنه تارک دنیا بوده یا خواهر روحانی؟ گفتم: اجازه نمیدم راجع به ایشون صحبت کنی! گفت: دیدی حالا! اومده بودی منو عصبانی کنی. خودت عصبانی شدی! حالا خوب گوش کن. نه از تو خوشم میاد. نه از اون پلنگت! اما به خاطر روژان، که مثل آسمون پاکه، یه کمی از ماجرا رو بهتون میگم. به شرطی که دیگه اون دخترو اذیت نکنید و ازش چیزی نپرسین. من فقط یه خرده از ماجرا رو میگم. بقیه شو تو و پلنگت، با هوش سرشارتون، باید حدس بزنین.علی را صدا کردم….
از اینجا به بعد، روایت جمشید مشکات را من تعریف میکنم. به دو دلیل ساده. نمیخواست از زبان خودش نوشته شود و رنگ اعتراف بگیرد. دوم این که من نویسنده ام و بهتر از او تعریف میکنم.
سالها پیش. هزار و سیصد و سی و سه. دو پسر خاله برای یک تفریح دسته جمعی، یعنی شکار، در یکی از املاک پدربزرگ معروف یکی از آنها، یعنی پدربزرگ مرحوم و معروف منصور پروا، مهمانی میگیرند. آن دو پسر خاله، منصور پروا و جمشید مشکات بودند. منصور چند سالی بزرگتر بود. مشکات تازه دوران سخت نوجوانی را میگذراند. روز بعد از مهمانی که همه میروند، منصور  و جمشید هر دو مستند. و در آن خانه روستایی تنها. حوصله شان سر میرود. تفنگهایشان را برمیدارند که برای شکار قرقاولی چیزی بیرون بروند. در طول راه منصور از شدت مستی، تلو تلو میخورد. و جمشید کمکش میکرد که تعادلش را حفظ کند. آنقدر با هم صمیمی بودند که برخی رازهای خصوصی شان را به هم بگویند. منصور به جمشید گفت که هفده سالگی عاشق سمانه؛ مستخدم مادرش شده است. دختر لاغر اندام و زیبایی که از روستا برای کار به خانه آنها آمده بود.گفت که سمانه غرور زیادی داشت و مذهبی بود و هرگز اجازه نداد منصور به او نزدیک شود و منصور هم آنقدر عاشقش شده بود که نمیخواست به زور تصاحبش کند. میخواست با او عروسی کند. اما پدرش مخالفت کرد. عروسی با دختر کلفت! جزء رسوم خاندان خلافکار پروا نبود. پدر منصور به او میگوید؛ برو به زور تصاحبش کن! یک دختر کارگر که بیشتر نیست! کسی را هم ندارد. وقتی تصاحبش کردی، هوست کم میشود و میفمی که این عشق نبوده و فقط شهوت است. آینده ات را خراب نکن. تو باید با دختر یک خان عروسی کنی. اما منصور دلش  نمی آید. سمانه معصوم و با شخصیت بود و منصور چند روزی از آن خانه میرود که سمانه را نبیند و وسوسه نشود. شبی که برمیگرددT در انبار گندم، سمانه را تنها پیدا میکند.

سی و چهارمین قسمت رمان زیبای شیدا و صوفی

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/12/shyda-29.jpg

سی و چهارمین قسمت رمان زیبای شیدا و صوفی

شرح: گفتم اون مرد حاضره بمیره چیزی نگه، حس میکنم یه راز مخوفی داره. گفت اگه بدونه روژان زندانی میشه، حرف میزنه. گفتم زندانی به خاطر هویت جعلی و همدستی با مشکات؟ اون خودشم یه قربانیه. نمیفهمم. اصلا برای چی سرخود، خودشو وکیل خانواده معرفی کرد و از اصفهان اومد اینجا که لو بره؟ گفت چون خبرو تو روزنامه خونده و یاد مادرش افتاده. اون یه کینه قدیمی  از این خونواده داره. مادر روژان، روژان و مرادی که جلوی مردای پولدار خودشو مریم معرفت معرفی میکرده و سعی میکرده ازشون اخاذی کنه، همون خانمیه که به خاطر سفته هاش و پیشنهاد کریه منصور، تو دفتر منصور بهش تجاوز شد و کشته شد. بهار پشت پاراوان دیده بود. و مشکات خیلی زود میفهمه که اون زن کیه، و یه دختر بچه یتیم به اسم روژان داره. مادر روژان، صبحا خونه مردم کار میکرده، شبام بهیار بیمارستان، و گاهی تو کار خلاف با مردای خلافی که آشناش میکردن. جنس رد میکرده و چیزای دیگه. به اسم جعلی مریم معرفت. دخترشم خبر نداشت. شوهرشم که معتاد و زندانی… مشکات کلی پول به سمانه میده تا تو خیریه از روژان مراقبت کنن، سالها بعد که بهار حامله میشه، روژانو از پیش سمانه برمیگردونه که بشه پرستار بهار، مشکات عاشق هوش و موهای پرکلاغی روژان بوده. شبیه مادر خودش. و میدونه اون بچه، بی مادر و بی پناهه، ظاهرا پرستار بهاره، اما کم کم مشکات با کمک شعر و موسیقی و تاتر و… هر چیز دیگه دختره رو عاشق خودش میکنه. و روژان بی پناه، زن دومش میشه، تا اون شب دعوا و پرت شدن از پله، گفتم اینارو میشد حدس زد. چیه این داستان تو رو جلب کرده؟ گفت اولا جون آدمایی که در خطرن، ثانیا این! عکس کهنه ای از جیبش در آورد، دختر جوان بچه سالی بود. شکل بهار، مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشند. اما با لباس محلی. شاید سیزده ساله. گفتم بهاره؟ گفت اینو تو روزنامه های قدیمی پیدا کردم. اسم مشکاتم تو گزارش بود و… یک نفر دیگه… ماجرا مال سالها پیشه… پلیس شهرستان حتی پرونده مختومه رو گم کرده. بیا بریم! مشکات میخواد برامون ماجرا رو بگه! کلید رمز این معما پیش اونه. گفتم صوفی کجاست، میدونی؟ گفت لابد پیش خانواده ش، چطور؟ گفتم هیچی، برای بازجویی مشکات رفتیم. تو ماشین بم گفت کاش هیچوقت خبرنگار نمیشدی. اصلا کاش یه زن عادی بودی، گاهی حس میکنم بدت نمیاد با مرگم، بازی کنی. گفتم من برنده میشم مطمین باش، اما مشکات. من روانشناسم، میتونم به حرفش بیارم، بسپرش به من! گفتم میخوام با شیوه تاتر درمانی ازش اعتراف بکشم، علی چنان نگاه خاصی به من کرد که فقط خنده ام گرفت، جدی حرف میزدم. روژان در خطر بود، چون با هویت جعلی زندگی کرده بود، من هم در خطر بودم، چون هنوز جوان بودم و سخت عاشق. مشکات با دیدن من لبخند موذیانه ای زد. گفت فکر کردن، رو زنا نقطه ضعف دارم؟ گفتم زنا نه! بچه ها. چه رازی داری که همیشه دورت پر بچه ست؟ بهار، روژان، سیمین و حتی آرش، صوفی و اونای دیگه. من که میدونم اسم این بیماری چیه! رنگش پرید… نوشته چیستا یثربی، برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی

قسمت ۳۳ رمان شیدا و صوفی – از چیستا یثربی

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/11/chista-yasrebi-1a94.jpg

قسمت ۳۳ رمان شیدا و صوفی

از چیستا یثربی

شرح: …با علی در یک فست فود نشسته بودیم. گفت چی میخوری؟ گفتم هرچی خودت میخوری. حوصله فکر کردن درباره غذا نداشتم، گفت چیه؟ گفتم وقتی تو اداره پلیس کنارت وایسادم داشتم بیهوش میشدم، کاش دستمو میگرفتی! گفت ببین شغل من! گفتم شغل تو! پس من چی؟ مادری من؟ احساس من؟ عشق من؟ انتظار من؟ هیچوقت هیچی خواستم؟ از طلاقم تا حالا منتظر بودم یه بار فقط همون علی بشی که باهم دم پادگان وضو گرفتیم، گفت تو ناراحتی عزیز، مشکل چیه؟ چند جوان به ما نگاه میکردند، نمیدانم چه چیز ما برایشان جالب بود، شاید کاپشن چرم علی. یا موهای گندم طلایش. گفتم چند وقته اینا رو میدونی به من نگفتی؟ گفت سه ساعت قبل از تو! گفتم دیگه چی میدونی؟ گفت اینکه این ایام بی هماهنگی با من دنبال این پرونده نمیری! گفتم چیه برام نگرانی؟ گفت اوضاع خیلی خوب نیست، موضوع فقط قتل و آدم ربایی خانوادگی نیست، موضوع مهم تریه پای پلیس بین الملل وسطه! گفتم علی من خیلی تنها بودم، شبای زیادی با عکس تو حرف زدم، خجالت نمیکشم بگم عاشقتم،… میدونی بم اعتماد کن! گفت چون یه دفعه شورشی میشی بت نمیگم! گفتم این روژانه؟ درسته؟ بعد از عملای جراحی و یه مدت زندگی تو آمریکا، مشکات دووم نمیاره برش میگردونه، خونه کوچیکی تو اصفهان براش میگیره و رسما هر هفته همو میدیدن، ولی مگه یه مادر کور تو کردستان نداشت؟ گفت نه مادر کور داشت، نه مادری که صیغه مشکات شه! برای رد گم کنی اونا رو گفت. مادرش بهیار بیمارستان بود، دخترشم با خودش میبرد سر کار، بعد اتفاقی میافته. و مشکات تصمیم میگیره از اون دختر مراقبت کنه، تو خونه ش، به اسم پرستار بهار، مدارک بهیاری مال مادر روژانه، اینجا ما گول خوردیم چون اسم مادر روژان،”روژانو” بود و چون با پسر عموش عروسی کرده بود، فامیلشم با روژان یکی بود، ما فکر کردیم مدارک روژانه و به سن توجه نکردیم! گرچه فقط هفده سال از دخترش بزرگتره، مادره مرده. اما روژان زنده ست و سالها عاشق مشکات بوده. مثل شوهر، مثل پدر، برادر، همه چی. برای همین حرفای مشکاتو دربست قبول داشته، مشکات به دروغ بش میگه پلیس برای جریان قرصای منصور، دنبالشه و هی آدرس عوض میکنه، پس بهتره اصفهان بمونه و دنبالش نیاد، مشکات میاد دیدنش. روژان ساده هم که شنیده بهار مرده باور میکنه. گفتم اما آرش، صوفی، پرویز، سیمین و دکتر هوشنگ. همه بی جواب موندن! علی گفت مشکات همه چیزو میدونه، اون و بهار. باید اعتراف کنه. گفتم اون مرد حاضره بمیره چیزی نگه، حس میکنم یه راز مخوفی داره. گفت اگه بدونه روژان در خطره، شاید حرف بزنه. گفتم اما روژان که در خطر نیست. گفت هست اتفاقا هست. بریم مشکات باید حرف بزنه!… ادامه رمان را در قسمت های بعد خواهیم خواند…

قسمت جدید رمان شیدا و صوفی ۳۲ – از چیستا یثربی

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/11/chista-yasrebi-1a94.jpg

قسمت جدید رمان شیدا و صوفی ۳۲

از چیستا یثربی

شرح: مشکات گفت: مجبور شدم به مادر بهار حقیقتو بگم و این نقشه رو بکشیم تا پلیس دست برداره. گفتم کدوم حقیقتو؟ علی گفت: یه حقیقت ساده که همه شون از ما پنهان کرده بودن منصور سالها پیش، همه املاکشو به اسم دختر کوچیکش، بهار کرده بود تا به هجده سالگی برسه. جمشید مشکات، شوهر و قیم بهار بود و بقیه تا وقتی میتونستن تو ملکاشون زندگی کنن که بهار زنده بود، اگه بهار میمرد خونه هام مثل حسابای بانکی منصور، به خیریه بخشیده میشد، خیریه مادر سیمین. گفتم ولی چرا؟ منصور که از بهار متنفر بود؟ چرا همه املاکشو به اسم اون کرده بود؟ علی و مشکات به هم نگاهی کردند، علی گفت: کی میگه منصور از بهار متنفر بود؟ ما؟ مادر بهار؟ مشکات؟ اما واقعیت این نبود، منصور بهارو دوست داشت، در واقع تنها کسی رو که تو دنیا دوست داشت دختر کوچیکش بود، بهار! و دومین کسی که دوست داشت مادر سیمین بود، سمانه! اولین عشق دوران جوونیش! دختری که تو خونه اونا کار میکرد، مادر سیمین مستخدم خانواده منصور بود، پدر منصور هیچوقت نمیذاشت تک پسرش با یه دختر کارگر فقیر عروسی کنه. دختره رو بیرون کرد، شب توی برف. منصور فقط هیجده سالش بود همسن آرش، نتونست برای سمانه، مادر سیمین کاری کنه. فقط می دید که دختر بیچاره رو تو برف، توی ماشین انداختن و بردن. پدر منصور، پروای بزرگ، نزول خوار سنگدلی بود. منصور فقط تو عمرش همین دو نفرو دوست داشت. املاکو به اسم بهار کرد، تا هم از دست طلبکارا در امان باشن، و هم بهار تا آخر عمر تامین باشه. پولای نقدو هم داد سمانه، مادر سیمین. برای خیریه، خودشون و البته یه ماهانه خوب مقرری برای بهار. بقیه خانواده، هیچی!
اگه بهار زنده بود، میتونستن از اجاره ملکای اون زندگی کنن، اون همه زمین و خونه، همه دست قیم بهار بود، یعنی مشکات! چون شوهر قانونیش بود، البته فقط تا هیجده سالگی بهار، بعدش پزشک قانونی تصمیم میگرفت. برای همین مشکات شناسنامه بهارو عوض کرد. میخواست سالهای بیشتری قیم بمونه، ولی منصور فهمید. قرصای منصورو بهار برنداشت، مشکات برداشت! دعوای دو تا مرد بود. اما مشکات انداخت گردن بهار بیچاره. همه باور میکردن چون پدرش براش حکم عقب موندگی ذهنی گرفته بود و اون دکتر دروغگو، مقصر بود که به اونم بعدا میرسیم و به خیلی چیزای دیگه که آقای مشکات برای ما میگه. گفتم گیج شدم علی! یعنی منصور، دخترش بهارو دوست داشت؟ اما باز دادش به مشکات پول دوست؟ آخه چرا؟ علی گفت مفصله. مشکات گفت اینجا نه، جلوی روژان نه! خواهش میکنم. علی گفت، تظاهر کردی بهار مرده خودت میدونی چرا. برای روژان اصفهان خونه گرفتی، مدام میرفتی دیدنش، تو و روژان هنوز زن و شوهرید. مشکات گفت یه آدم کثیف، نمیتونه عاشق بشه؟! علی به من گفت، بریم بیرون!… ادامه رمان را در قسمت بعد خواهیم خواند…

رمان شیدا و صوفی قسمت ۳۱ – چیستا یثربی

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/12/shyda-29.jpg

رمان شیدا و صوفی قسمت ۳۱

از چیستا یثربی

شرح: … بیتا یا هر چه اسمش بود، روی میز پریده بود و با تکه ای لیوان شکسته در دستش، همه را تهدید میکرد که اگر به او نزدیک شوند، خودش را می کشد و مدام مشکات را صدا میکرد. میدانستم که دچار حمله شده است و احتمالا از داروهای دوز بالای اعصاب استفاده میکند. میلرزید و به همه بد و بیراه میگفت. ماموران به دستور مافوقشان دورتر ایستاده بودند. بالاخره علی همراه مشکات رسید، زن با دیدن مشکات سکوت کرد. مشکات گفت روژان! بیا پایین عزیزم. روژان؟ با تعجب به علی نگاه کردم اولین بار بود که در محیط کار به من لبخند زد فهمید گیج شده ام. رفتم کنار علی ایستادم حس میکردم جز کنار علی، دیگر همه دنیا جای ناامنی ست. دکتر نشست. روژان در بغل مشکات بغضش ترکید، جمشید جون! نزدیک بود بیفتم سرم گیج میرفت. مشکات اشک های روژان را پاک کرد و گفت تموم شد عزیزم چیزی نیست! حالا باز باهمیم تموم شد، روژان گفت ولی تو منو از خونه ات بیرون کردی، مشکات گفتبرای خودت بهتر بود بری اون بار زنده موندی، من که همیشه خونه نبودم. معلوم نبود دفعه بعد چه بلایی سرت بیاره، همین که زنده موندی، یه دنیا بود برام، دیگه نمیخواستم آسیب ببینی! روژان مگر از بهار چند سالی بزرگتر نبود؟ بهار الان پنجاه و دوساله بود، اما این زن کوچکتر به نظر میرسید. سن ها! سینا گفت، به موضوع سن هایشان دقت کنید! برای تغییر تاریخ سن هایشان را دستکاری کرده بودند، اما چه ماجرایی انقدر مهم بود که یک خانواده با هم، چنین کرده بودند؟ به علی گفتم روژان مرادی؟ سرش را به علامت تایید تکان داد گفتم مگه پرستار بیمارستان نبود؟ از بهار بزرگتر نبود؟ گفت پرستار بود، اما پرستار بهار! مشکات آورده بودش که تو دوران حاملگی از بهار نگهداری کنه، یه سال از بهار کوچیکتر بود، به خاطر جراحی ها جوونترم به نظر میاد. پلیسم سنشو نمیدونست، شناسنامه نداشت اما اسناد تولدشو تو روستاشون پیدا کردیم. وقتی به اون خونه اومد سیزده ساله بود. مشکات در حالی که پشت روژان را نوازش میکرد گفت، یادته بت قول دادم دیگه نذارم کسی بت آسیبی برسونه. من سر قولم موندم فرستادمت خارج تا چهره تو عوض کنی! پیانو که دوست داشتی یاد گرفتی خونه خودتو داشتی. روژان گفت من فقط کنار تو خوشبختم، تو گفتی اون مرده، گفتی حالت بده و داری یه مدت میری یه جای دور، دروغ گفتی؟ مشکات گفت من مجبور بودم به همه اون دروغو بگم، پلیس به مرگ منصور شک کرده بود، جریان قرصا لو رفته بود پرونده داشت باز به جریان می افتاد همه چیز از دست میرفت همه زحمتای من! به جاش من که هر هفته می اومدم اصفهان دیدنت من تنهات نذاشتم گنجشکم! هیچوقت نمیذارم میدونی عاشقتم!… ادامه رمان در قسمت بعد…

رمان شیدا و صوفی – قسمت ۳۰ نوشته چیستا یثربی

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/12/shyda-30.jpg

رمان شیدا و صوفی

قسمت ۳۰ نوشته چیستا یثربی

شرح: …پول مهریه مادر به اندازه ای بود که آینده منو تا حدی تامین کنه، بتونم دانشگاه برم و.. گفتم آمریکا! عملای زیبایی. چرا؟عروض و قافیه چرا؟ وقتی مادرتون زیر قرض بود؟ خندید گفتم که، من کمال گرام. میخواستم شاعر شم، فکر میکردم استعدادشو دارم! چهره ام فقط دو تا عمل ساده بود، از صورتم خوشم نمیامد. گفتم اما جای زخم کنار چشمتون؟ گفت این؟ مال بعد عمله مهم نیست زیاد! مگه تو ذوق میزنه؟ مال یه تصادف احمقانه ست! همزمان با مصاحبه گوشی ام روی ویبره بود علی مدام زنگ میزد، نمیتوانستم جواب دهم،نمیدانستم چرا انقدر زنگ میزند! اس ام اس دادم، با بیتا مصاحبه میکنیم، پروانه وکالت و شناسنامه اش درست بود، حدود پنجاه و هفت ساله میشد، اما چهل ساله به نظر میرسید! گفتم اخیرا بهار و دیدید؟ گفت نه. مگه زنده ست؟ از وقتی از اون خونه رفتم دیگه هیچکدومو ندیدم؟ نمیدونم از کی شنیدم بهار خانم همون سال فوت کردن. گفتم زنده ست؛ شایعه بوده که سر زبونا انداختن. ولی بهار میگه شما رو دیده. همینجا! اداره پلیس. و شما نشناختیش! گفت، غیر ممکنه! لوندانه خندید. من بهار خانمو هر جا ببینم میشناسم. چند سالی ازش بزرگتر بودم، حتی جزییات چهره ش یادمه و اون جای زخم روی گوشش. زخم؟ من و دکتر به هم نگاه کردیم. بیتا گفت درست اینجا. انگار گوشش چاقو خورده بود. برای همین همیشه موهای بلندشو میریخت رو گوشش. عکس بهار را روی میز گذاشتم. گفتم ایشونه؟ به عکس نگاه کرد رنگش پرید، گفتم بهاره؟ علی داشت پیام میداد گوشی میلرزید، بیتا گفت این عکسو از کجا آوردین؟ گفتم دیروز، اداره پلیس. گفت مگه زنده ست؟ گفتم که مرگش شایعه بود! چیزی نگفت نگاهی با وحشت به عکس انداخت و گفت من فشارم افتاده. یه کم آب قند میخوام. به گوشی ام نگاه کردم علی نوشته بود؛ الان میان بیتا سرمدو میبرن. هیچی نپرسین، به دکترم بگو! پیام علی را به دکتر نشان دادم، در باز شد. دو پلیس آمدند، بیتا سرمد! شما به جرم جعل شناسنامه، گذرنامه و پروانه وکالت بازداشتید! هویت واقعی شما بیتا سرمد نیست! بیتا سرمد واقعی، اسم یه وکیل مرده ست، که هجده سال از شما بزرگتر بود و مادر شما تو خونه اش کار میکرد. اسم شما چیه؟ فریاد زد؛ همه تون برین به جهنم! خواست با لیوان به پلیس حمله کند. پلیس دیگر دستش را گرفت. وحشی شده بود داد زد: هیچ میدونید اینا کین؟ میدونید با زندگی ما چیکار کردن؟ بهار کجاست؟ اون بدکاره روانی کجاست؟ تخم حرومشو دیدم، فکر کردم خودش مرده. ازش پرسیدید بچه مال کیه؟ فریاد زد، مشکات کجایی؟ یه چیزی بگو مشکات. بشون بگو بچه مال کیه. بگو مادر من چی شد؟ کدوم گوری غیبت زده؟ بشون بگو!… مشکات!…. ادامه رمان را در قسمت بعد خواهیم خواند…

شیدا و صوفی قسمت ۲۹# چیستا یثربی

http://www.smskade.ir/wp-content/uploads/2015/12/shyda-29.jpg

شیدا و صوفی قسمت ۲۹

از چیستا یثربی

شرح: …قاتل که بود؟ قربانی که بود؟ روز بعد، روز مصاحبه با بیتا سرمد بود. خوب به دکتر شایان نگاه کردم، شباهتی به او نداشت؛ حتی اگر بیتا دو بار عمل جراحی زیبایی هم انجام داده باشد، باز کوچکترین شباهتی میان آن دو، حس نمیکردم؛ مثل دو غریبه ی کامل بودند. بیتا سرمد خود را وکیل خانوادگی خانواده مشکات اعلام کرد و گفت موقع اعتراف و دستگیری آرش خارج از کشور بوده و تازه به ایران برگشته است؛ دکتر پرسید نسبت فامیلی با این خانواده دارید؟ مکثی کرد و گفت، داشتیم… سالها پیش؛ الان دیگه نه!… و چون نگاه پرسشگر ما را دید، گفت، من شاگرد خصوصی آقای جمشید مشکات بودم؛ برای عروض و قافیه که هیچ وقتم یاد نگرفتم…. مادرم، منو میبرد خونه ایشون و می آورد؛ یه مدت کوتاه به دلیل مشکلات مالی، مادر من؛ صیغه موقت آقای مشکات شد… من گفتم، پدر واقعیتون کیه؟ گفت؛ پدرم جبار سرمد؛ سرایدار ویلای آقای منصور بود؛ با تصادف مرد؛ مادرم سی سالگی بیوه شد؛ مجبور شد تو خونه های مردم کار کنه یا از هر جا پول قرض کنه؛ حتی نزول…. برای همین یه مدت آقای مشکات ایشونو عقد کردن که نزول خوارا پیداشون نکنن. گفتم؛ ولی آقای مشکات زن داشتن.. بهار! بیتا گفت: بله خب؛ اون زن بیمار بود؛ از صبح تا شب دارو میخورد و تو رختخواب بود؛ مادر من به ایشونم میرسید. دکتر گفت؛ چند وقت خونه آقای مشکات بودید؟ گفت: شاید یکسال؛ بعدش رفتیم شهرستان پیش پدربزرگم؛ منم همونجا دانشگاه رفتم و وکالت خوندم. گفتم؛ خواهر برادر دیگه ای دارید؟ گفت؛ نه؛ من تک فرزندم؛ آقای مشکات یک سال به مادر من لطف کردن همین. گفتم؛ کی؟ دقیقا مال کی بوده این ماجراها؟ گفت؛ خانم تازه زایمان کرده بود؛ بچه رو برده بودن منزل مادرشون؛ خانم خیلی مریض بودن؛ گفتم؛ شما سه بار جراحی کردید؛ گفت بله؛ یه بار تصادفا از پله افتادم؛ دو بار دیگه فقط عمل زیبایی بود؛ چهره خوبی نداشتم.. همین… فک و بینیمو عمل کردم… دکتر گفت؛ چطوری؟ کجا از پله افتادین؟ گفت؛ خونه آقا جمشید پله زیاد داشت؛ داشتم غذای خانمو میبردم، پام لیز خورد افتادم؛ سرم آسیب دید؛ بیمارستان پرونده ام هست؛ گفتن عمل لازم داره؛ اما خطرناکه؛ آقای مشکات بزرگواری کردن با پول خودشون منو فرستادن آمریکا، شاید بیست و سه چهار سالم بود… ایشون بزرگی کردن همه مخارج عملو دادن؛ بعد که برگشتم چند ماه بعدش صیغه مادرمم تموم شد؛ گفت، پس شما هیچ نسبتی با منصور پروا ندارید؟ گفت؛ نه. چه نسبتی؟ جز اینکه پدرم سرایدار ویلاشون بود… گفتم ازدواج کردید؟ مکثی کرد: نه! راستش یه ذره مشکل پسند بودم… آقای مشکات لطف کردن پول زیادی برای مهریه به مادر دادن… ادامه رمان در قسمت بعد…